معرفی کتاب/
گروه فرهنگ و هنر یکتاپرس؛ رمان هادس در 351 صفحه نوشتهی مریم نفیسیراد از نشر نسل نو اندیش در دی ماه 1400 منتشر شده است.
این اثر یک تریلر روانشناختی و معمایی است که زندگی دختری با دونام میریام و پاندورا را که در سوریهی پیش از جنگ میزیسته، با راوی اول شخص غیر قابل اعتماد روایت میکند.
داستان در بهار 2009 در دمشقِ هادس شروع میشود که زنی 25 ساله خودش را معرفی میکند. او بر لبهی پرتگاهی ایستاده و مردد است که خودکشی کند یا به ادامهی زندگی خود بازگردد. بدین ترتیب تا صبح زندگی خود را مرور میکند و در آخر تصمیمش را میگیرد. در حینِ روایت، به چندینسال پیش باز میگردد که نوجوانی 17 ساله است، او با برادر دوقلویش به نام ایوان در مدرسهی زید بن خطاب در محلهی عباسیین دمشق درس میخواند. میریام از خانوادهای کاتولیک میآید و پدرش پزشک خوشنام ولی به شدت متعصب است. مادرش نیز پزشکی اما لبنانی است.
در این بین پاندورا به دلیل همکلاسی نبودن با ایوان و همچنین اقلیت بودن، بیشتر وقت خود را در مدرسه، با جماعت کلیساییاش میگذراند که همکلاسی او نیز هستند؛ با نامهای جیکوب و استفان.
جیکوب فرزند روانپزشک هادس است که همیشه فندک به دست است. و علاقهی وافری به آتش دارد.
استفان دوست صمیمی میریام است که برادر بزرگتری به نام الکساندر دارد.
میریام از کودکی دل به الکساندر داده است. زمانی که الکساندر و استفان بسیار کوچک بودهاند، مادرشان آنها را ترک کرده و به ایتالیا رفته. الکساندر به شدت آسیب روحی میبیند و از ترومای دوران رشد رنج میبرد. و همین امر باعث عدم اعتماد و دوری از جنس مخالف میشود. در مدرسه قلدری به نام فهد وجود دارد که همکلاسی الکساندر است. فهد همیشه قلدری ایوان و میریام را میکند و در پی آخرین قلدریاش، میریام ناخواسته، راز مگوی فهد را افشا میکند. و همچنین یکروز در کلیسا متوجهی راز جیکوب میشود. و ارتباطش با جیکوب را قطع میکند.
در همانزمان حال میریام بد میشود و بیماری سرطان در او تشخیص داده میشود، و شایعات حاکی از آن است که فهد خودکشی کرده و جسد او را سوزاندهاند. زمانی که میریام تحت درمان قرار میگیرد در زمانهای بیداری به کتابخواندن و آشپزی رو میآورد.
اکنون حال پاندورا رو به بهبودی است و بعد از حدود یکسال به جامعه باز میگردد و از همان روز اول، اتفاقات عجیبی برایش رخ میدهد. پاندورا شخصی شبیه به خودش را میبیند که قصد آسیب رساندن به او را دارد. و وقتی به دیگران میگوید یک قل شیطانی دارد هیچکس حرف او را باور نمیکند...
هادس در اساطیر یونانی فرمانروای جهان زیرین است که پرسفونه را میدزد و او را به دنیای زیرین میبرد و حبسش میکند. در داستان هادس نیز، شباهتهای زیادی میان زندگی میریام و پرسفونه دیده میشود.
کارل یونگ در بررسیهایش در خصوص روان آدمی به واژههایی چون کهن الگو،پرسونا،آنیما و آنیموس و… دست یافت که کهن الگوها را برای مردان و زنان تعریف کرد. آرکی تایپ پوزیدون و هادس – آرکی تایپ پوزیدون: هنگامی که دنیا تقسیم میشد، پادشاهی دریاها به پوزیدون رسید. پوزیدون به صورت کلی فردی است هیجانی همانطوری که به دریا نیز تشبیه شده است، افرادی با آرکی تایپ فعال پوزیدون نیز به همان صورتی که میتوانند زیبا و آرام به نظر برسند، به همان نسبت نیز افرادی پر شور و مخرب نشان میدهند.
افراد پوزیدونی میتوانند به عمق احساسات خود دست پیدا کنند و بُعد عاطفی خود را در هنر نشان دهند. این دسته از افراد بطور کلی ذهنشان برای کسب و کار خوب فعالیت نمیکند و آنچنان که زئوسیها میتوانند در دنیای تجارت موفق عمل کنند، افراد با آرکی تایپ پوزیدون نمیتوانند.
در اسطوره ها پوزیدون شخصی کینه توز معرفی شده است که در آرکی تایپ شناسی نیز از همین تعریف برای این افراد استفاده می شود. افراد پوزیدونی هم می توانند بُعد عمیق احساسی خود را بروز دهند و به صورت فردی برون گرا عمل کنند و یا دسته دیگر این افراد ، احساسات را در خود نگه می دارند و افرادی سخت درون گرا می شوند و این دو رویکرد در کودکی آنها به خوبی نمایان می شود.
اگر کودکان پوزیدونی برون گرا باشند سعی در نشان دادن خود به دیگران دارند و خواسته هایشان از دیگران را اعلام می کنند . این پسرها به دلیل احساساتی بودنشان امکان دارد که درریز سیستم و یا در اجتماع بیرون و جامعه سرکوب شوند و با جملاتی چون پسر که گریه نمی کنه و …مواجه شوند که متاسفانه این سرکوب شدن احساسات می تواند به آن ها آسیب برساند.این افراد عموما به کارهای هنری گرایش پیدا میکنند و حتی در هنگام بلوغ و بزرگسالی به کارهایی جذب میشوند که ماهیت لطیفتری نسبت به دنیای بی رحم تجارت داشته باشند.
اصولاً افراد با آرکی تایپ پوزیدون به همسران خود وفادار هستند و در عین حالی که میتوانند نقش پدر و همسررا بخوبی ایفا کنند، به همان نسبت نیز گاهاً پدرانی بیمسئولیت بار میآیند و از نقاط ضعف این افراد نیز میتوان به سرکوبی عاطفی و یا گاهاً اعتماد به نفس پایین اشاره کرد.
هادس پادشاه دنیای زیر زمین است. به صورت کلی افراد این چنینی از اجتماع انسانها فاصله میگیرند و ارزش چندانی برای حوادث اطراف قائل نمیشوند.
از لحاظ بیماری شناختی این افراد احتمالاً افسردگی، پارانوئید و یا اسکیزوئید را تجربه میکنند. این دسته از انسانها عموماً نقش بازی نمیکنند و تنهایی را در اغلب اوقات زندگی برای خود بر میگزینند.
هادس فرمانروای مردگان و دنیای زیرین است که هر دو نمادی از ناخودآگاه درون آدمی است. بنابراین بارزترین توصیف در مورد هادس عمق و سردی شخصیت اوست. شاید دردهای درون هادس از عمیق بودنش ناشی می شود. در واقع درک عمیقی از زندگی دارد. بیشتر فلاسفه و عرفا هادس بالایی دارند. نماد هادس غم، غصه، سوگ و تنهایی است. او انزوا طلب و گاهی از دنیا بریده است. فضای هادس بسیار سنگین و پایین است. فضا، تاریک و تیره و خشک و مشخصاً سیاه است.
هادس کهن الگویی است که ممکن است وراثتی نبوده و گاهی پس از یک ضربه روحی به سراغ آدمی بیاید.
این افراد بسیار درونگرا و تودار هستند، درک خیلی بالایی دارند، همیشه در سکوت هستند، و چون که هر قضیهای را عمیق میبینند، نگاه عاقل اندر سفیه دارند زیرا هر بار از دیدن این همه نادانی تعجب میکنند.
مردان هادسی تنهایی را ترجیح میدهند، زیرا برای آنها ارتباط معنایی ندارد و دلیل ارتباطات بیرونی برایشان نامفهوم و غیر قابل تعریف است. از نظر ایشان ارتباطات بیرونی بر اساس نیاز و رفع نیازهای سطح پایین شکل میگیرد که اصالت انسان را معنایی نمیبخشد، عطش سیری ناپذیرشان را برای کشف حقیقت و حل شدن در آن سیراب و رفع نمیکند و بیشتر باعث شکل گیری و ایجاد یکسری بازیها در بین آدمیان شده که برای خواستههای شخصی و ارضای عقدهها بوده و کاملاً کورکورانه شکل میگیرد و طرفین را در یک تسلسل بیهوده و بی فایده گرفتار میکند که گاهی تا نسلها به طول میانجامد. برای آنها تمامی ارتباطات، درونی شکل میگیرد و افراد بیرونی را درگیر خود نمیکند. از نظر آنها گفتنیترین حرفها ناگفتنی است.
برشی از کتاب
_ میخوای یه دور دیگه هم سوار شیم؟
به دور و بر نگاه میکنم. همه موهایشان بلند، موج دار و زیباست. دخترها سری تکان میدهند و پوزخندزنان به من نگاه میکنند. بادِ سردی میوزد. موهای دختران در هوا تاب میخورد و به یکباره در هوا میمانند. هوا پُر میشود از امواجِ مو، بغض میکنم.قطره اشکی روی گونهام بخار میشود. چطور میشود؟ هوا سرد است. آفتاب بیرحمانه نمیتابد، اما چرا قطره اشکم محو شد؟ به موهای در هوا نگاه میکنم، به پوزخندها، صدایی نیست. انگار کسی کنترل زمین را برداشته و آن را بیصدا کرده است. حتی زنگ بیصدایی گوشخراش است. تمام غصههای دنیا روی شانههایم سنگینی میکنند.
مازن صدایم میکند:
_ میریام حالت خوبه؟!
صدای مازن مانند کلید پخش عمل میکند و ناگهان موها سر جایشان بر میگردند و پوزخندها تمام میشوند و همهجا پر میشود از اصوات…
جاد لبخندی میزند.دستانش را با پیشبند پاک میکند. دکمهی پخش ضبط صوت را میزند و صدای نزار قبانی در آشپزخانه میپیچد. لبخند گرمی میزنم و گوش جان میسپارم به شعر:
در محلهی ما خروسیاست خشن و خونریز
هر روز صبح، پَرِمرغهای محله را میکَند
نوکشان میزند، طردشان میکند، همبسترشان میشود و ترکشان میکند
و نامِ جوجهها را نمیداند...
_ میریام، چند سالته؟
_ هفده.
در محلهمان خروسی است که مثل سامسون ستمگر، علیالطلوع فریاد بر میآورد
ریشِ سرخرنگش را قوس میدهد و شب و روز قلع و قمعمان میکند
خطبهها میخواند برایمان، سرود میخواند، به خوردمان میدهد که
اوست یگانهی جاویدانِ زوالناپذیر ستمگر.
برشی از رمان هادس
ترجمه شعر از عربی
شعر: نزار قبانی
***
انتهای پیام/