******************************************************************
شهریار
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به دردِ خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستوجو کردم
خیالت سادهدلتر بود و با ما از تو یکروتر
من اینها هردو با آیینهٔ دل روبهرو کردم
فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را
ز حال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشکِ ندامت شستوشو کردم
صفایی بود دیشب با خیالت خلوتِ ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
مَلول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تو با اَغیار پیش چشم من مِی در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشکمو کردم
-----------------(2)-------------------
کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
وز گوشهنشینان تو خاموشتر از من
هر کس به خیالیست همآغوش و کسی نیست
ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من
مینوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق
اما که در این میکده غم نوشتر از من
افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن
افتادهتر از من نه و مدهوشتر از من
بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش
اما شب من هم نه سیهپوشتر از من
گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من
بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک
خونم بفشان کیست سیاووشتر از من
با لعل تو گفتم که علاجم لب نوش است
بشکفت که یا رب چه لبی نوشتر از من
آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل
دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من
-----------------(3)------------------
ای آفتاب هالهای از روی ماه تو
مه بر لب افق لبهای از کلاه تو
لرزنده چون کواکب گاه سپیدهدم
شمع شبی سیاهم و چشمم به راه تو
کی میرسی به پرچم خونین چون شفق
خورشید و مه سری به سنان سپاه تو
ای دل فریب جادوی مهتاب شب مخور
زلفش کشیده نقشه روز سیاه تو
آنکو لهیب آتش از رو نمیبرد
اندیشهای کند مگر از دود آه تو
گر اشکِ توبهات به دواتِ مَلَک نریخت
بگذار پای من بنویسد گناه تو
شاها به خاک پای تو گلها شکفتهاند
ما هم یکی شکسته و مسکین گیاه تو
من روی دل به کعبه کوی تو داشتم
کآمد ندای غیب که این است راه تو
یک نوک پا به چادر چوپانیم بیا
کز دستچین لاله کنم تکیهگاه تو
آیینه سازمت همه چشمهسارها
وز چشم آهوان بنوازم نگاه تو
بعد از نوای خواجه شیراز شهریار
دل بستهام به ناله سیم سهگاه تو
********************************
حسین منزوی
گفتی که می ترسی آری، کز عشق ها، می گریزی
اما تو خود نفس عشقی، از خود کجا می گریزی ؟
دیگر، که ات می رهاند، از ورطه ها، زورق من ؟
وقتی به سودای ساحل، از ناخدا می گریزی
با عشق نتوان اگر خفت، باری از آن می توان گفت
از صحبت عاشقانه، دیگر چرا می گریزی ؟
در زیر فرمان عشق اند، هر جا و هر لحظه، آری
با «بی زمان» می ستیزی، از« ناکجا »می گریزی
از دور عشق، آهوی من! راه برون شُد نداری
بار از خُتن چون ببندی، سوی ختا می گریزی
گفتی نمی خوای از تو افسانه ای ساز گردد ؟
این نیز خود ماجرایی است، کز ماجرا می گریزی
هر سو، شوی جاری، افسوس، طیفی است آلوده ی رنگ
پاک زلالم ! که چون آب از رنگ ها می گریزی
هرچه گریزی، پلشتی است، دنیای ما غرق زشتی است
شاید به جایی برون از دنیای ما، می گریزی ؟
در اشتیاقت کسی نیست، از من به تو آشناتر
سوی کدامین غریبه، زین آشنا می گریزی ؟
همخوان ِ شور درونت، چون من، نی عاشقی نیست
ای روح نی! کز نیستان، با صد نوا می گریزی
کو خوش تر از عشق حالی؟ وز شعر خوش تر هوایی
دیگر به سوی کدامین حال و هوا، می گریزی ؟
--------------------(2)----------------------
شبم به نیمه رسید و صدای او نرسید
حریف صحبتم امشب، به گفت و گو نرسید
نسیم و سیم، عقیم اند، از امید و نوید
که آن صدای خوش امشب ز هیچ سو نرسید
ندای زنگ نمی خواندم به گفت و شنود
چه شد که دیگرم آن پیک مژده گو نرسید ؟
به نیمه راه شکفتن، دریغ از آن غنچه
که گل نگشته خزان شد، به رنگ و بو نرسید
به موج پر زدنش می تپد دلم، کز اوج،
پرنده وار ِ من امشب، چرا، فرو نرسید ؟
درخت وسوسه، بارآوری نکرد مگر ؟
که دست های من امشب به سیب او نرسید
صدای جاری غمخواری اش که روح مرا
به آب زمزمه می داد، شست و شو نرسید
دوباره می کشدم دل به دوزخ آشامی
که آن فرشته صدای ِ بهشت خو نرسید
بسا شبا که به دیدار دور رفت، دلم
هنوز نوبت دیدار روبرو نرسید؟
چنان به خیره سری، بست بغض، راه نفس
که گریه های من از سینه تا گلو نرسید
دلم به سنگ هزار یکم شکست آخر
هزار بارم اگر سنگ بر سبو نرسید
به روز معجزه گل داد، نی، ولی افسوس،
شب شکفتنت ای باغ آرزو نرسید؟
---------------(3)-----------------
اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را
که بسته راه به من، آسمان خالی را
نزد ستاره ی فجر از جبین لیلی و قیس
به هم هنوز، گره می زند لیالی را
ز ابر یائسه، جای سؤال باران نیست
در او ببین و بدان راز خشکسالی را
به سیب سرخ رسیده بدل شده است، انگار ،
شفق به خون زده، خورشید پرتغالی را
دلم شکسته شد، این بار هم نجات نداد
شراب عشق تو، این کوزی سفالی را
همه حقیقت من، سایه ایست بر دیوار
مگرد، هان ! که نیابی من ِ مثالی را
به ناله کوک کند تا ترنّمم چون ساز،
زمانه داد به من، رنج گوشمالی را
هزار بار به تاراج رفت و من هر بار،
ز عاج ساختم آن خانه ی خیالی را
پریده رنگ تر از خاطرات عمر من اند
مگر خزان زده سیب و ترنج قالی را ؟
نشان نیافتم این بار هم ز گمشده ام
هر آن چه پرسه زدم عشق و آن حوالی را
در آن غریبه به هر یاد ـ آن خراب آباد ـ
نمی شناخت دلم ، یک تن از اهالی را
بهار نیست، زمستان پس از زمستان است
که خود به هم زده تقویم من، توالی را
هنوز مسأله ات مرگ و زندگی است، اگر
جواب می دهم این جمله ی سؤالی را :
نهاده ایم قدم، از عدم به سوی عدم
حیات نام مده، فصل انتقالی را
********************************
محمدرضا مهدیزاده
سراسر خواب من کابوس، کابوس
ندارم در شبم فانوس، فانوس
به دل آمد بگویم من تو را دوس..
ولی لب وا نشد افسوس، افسوس
----------------(2)---------------
مرا هر چند سوزاندی به ناحق
به شمع و گل شود پروانه ملحق
بدون واژه می آیم سراغت
تتق تق تق، تتق تق تق، تتق تق
------------(3)---------------
قفس را بشکنم با نام پرواز
به شوق دیدن تو پر کنم باز
دل من پشت ابری مانده ای دوست
بیا نزدیکتر، نزدیکتر باز
---------------(4)-----------------
اگر ای آسمان بال و پرم بود
هوای بوسه ی تو در سرم بود
دلم می خواست شب باشد همیشه
اگر ماهت شبیه دخترم بود
********************************
صدیف کارگر
لکنت می اندازد نگاهت در زبانم
دردت به جا ... دردت به جا ... دردت به جانم
گل می کند هر شب غمی در شعرهایم
نی می نوازد یک شبح با استخوانم
روحی، قدح می نوشد از حیرانی من
دستی، غزل می ریزد امشب در دهانم
سخت است دوری از نگاهت، بهترینم !
خوب است حالم در کنارت ،آسمانم !
الماس های خنده ات را می شمارم
خورشیدهای دامنت را می تکانم
.......
کار مهمی نیست اینهایی که گفتم
دارم برایت عاشقی می پرورانم
----------------(2)----------------
خوب میشد که ببخشند پشیمانی را
بنوازند به یک بوسه پریشانی را
روحِ رندی بکشد جسم مرا در آغوش
ببرد بتکده شهر مسلمانی را
«لبِ دریایی» و من تشنه ترین شاعر شهر
لب دریا ببری کاش بیابانی را
همهٔ شهر به هم ریخته با لبخندت
بند آورده نگاه تو خیابانی را
چشم پرحیله و مژگان به صف و میترسم
بر سر نیزه کنی باز تو قرآنی را
#
حافظ اینجا هوس چشم شما را دارد
ببری کاش به میخانه غزلخوانی را
********************************
فرهاد سالاری
اول قصه شب فرا برسد
یک نفر،هی به انتها برسد
یک نفر بی گمان دلش میخواست
با تو حتی به ناکجا برسد
تو بیا زخم تازهام باش و
باید از دوست هم بلا برسد
سرزده وارد اتاقم شو
شاید آن حس آشنا برسد
زیر گوشم بزن هوار بکش
کار ما هم به ماجرا برسد
از دهانم بکش مرا بیرون
که صدایم به کوچهها برسد
نه مگر می شود مگر داریم
دختر شاه به گدا برسد
پردهها را بزن کنار امشب
تا به مغزم کمی هوا برسد
-------------(2)------------------
دیر آمدی بغضی جهانم را عوض کرد
آیینه های ناگهانم را عوض کرد
از بس زمین دور سرم چرخید و چرخید
ده سال سرگیجه زمانم را عوض کرد
این میله های لال این پر پر زدن ها
تعبیر خواب آسمانم را عوض کرد
شق القمرهای دروغینت به نوعی
این ذهنیت پیغمبرانم را عوض کرد
آن اتفاقِ نقطه چین... آن ناگهان شب
ایلم... تبارم... دودمانم را عوض کرد
تصویری از شبهای ساحل در سرم بود
باد مخالف بادبادنم را عوض کرد
حالا شدم یک آدم از جان خود سیر
آوارگی روح و روانم را عوض کرد
از پلهها که آمدم پایین نبودی
خطی مسیر شادمانم را عوض کرد
اینجا سکانس آخر است و کات! برگردد
نقش ضعیفات داستانم را عوض کرد
-----------------(3)-----------------
پیش از من و تو در این حوالی
پی برده زمین به خشکسالی
در معرض باد سرخ هستیم
در دهکدهای همین حوالی
نه حس طراوت و ترنم
نه مثل گذشته بوی شالی
تقدیر من و تو و درخت است
این حادثههای احتمالی
لیلا به نگاه سادهای گفت
مجنون درخت در چه حالی
لب های زمین شکاف برداشت
از شدت سوز خشکسالی
با قطره چکان نمیچکد عشق
بر وسعت سفرههای خالی
میرفتم اگر نبود خونم
وابسته به خون این اهالی
********************************
شیرین خسروی
در طالعم نبود که با تو سفر کنم
رفتم که رنج های تو را مختصر کنم
این روزها سکوت من از ناتوانی است
من کیستم که از تو بخواهم حذر کنم؟
هرگز مباد این که بخواهم به جرعه ای
طعم زبان تلخ تو را بی اثر کنم
آن قدر دور می شوم از چشمه های تو
تا باغ را به دیدن تو تشنه تر کنم
آن وقت با خیال تو یک رود می شوم
تا با تو از میان درختان گذر کنم
هرگز نخواستم که به نفرین و ناله ای
از ظلم تو زمین و زمان را خبر کنم
دارم به خاطر تو از این شهر می روم
شاید که دیدمت نتوانم حذر کنم
-------------(2)-------------
آه ای اتاق کوچک تو باغی از بهشت!
با جان و دل گذاشتمت خشت روی خشت
حالا بگو که بام کدامین کبوتری
دادی مرا به دست کدام آسمان_نوشت
اوکیست او که خواست تو تسکین من شوی
شیطان سرشکسته ی وامانده از بهشت!
اوکیست او که با همه ی مهربانی اش
خوی تو را به آتش خشم و جنون سرشت
ای کاخ سرنگون شده بر اشتیاق من
از تو چه مانده است به جز یک بنای زشت
نفرین به او! به او که مرا عاشق تو کرد
نام تو را به صفحه ی پیشانی ام نوشت
-------------(3)---------------
بگذار مثل کاغذی تاخورده باشم
پروانه ای لای کتابی مرده باشم
ای زندگی! آخر در آغوشش کشیدم
باید چه چیزی بر سرت آورده باشم...
حتی تصور هم نمی کردی که یک روز
از آدمی مانند او دل برده باشم
یادش پر از لبخندهای بی دلیل است
اخر چرا از رفتنش آزرده باشم
مثل غباری شاد باشم یا بخواهم
یک قله اما ساکت و افسرده باشم
مادر چرا شیون؟ مگر تا یاد او هست
من می توانم؟ می توانم مرده باشم؟
********************************
الهام فتاحی
ابرِ دُچاری به رویِ ماه،خزیده است
لحظهی نورانیِ گناه، رسیده است
شب، لبِ پاشویه با تجسُّمِ دریا
حسرتِ خود را به حوضِ آه،دمیده است
وحشتِ بن بست کو؟ که عطرِ نگاهت
تا تهِ این کوچه_باغ راه،کشیده است
چشمِ تو تلفیقی از پلنگ و شراب است
چشمِ تو از ماهِ سر به راه، رمیده است
عشق! تو ای آتشی که مَحرمِ کوهی
سوزِ حرامت چرا به کاه رسیده است؟
شوق ندارد به خوشه های درخشان
آنکه لبش تلخیِ سیاه، چشیده است
زخمِ تو را با سکوت، بستهام ای عشق!
از رگِ جانم فقط نگاه، چکیده است
بارِ جهان را به دوشِ خستهی من بُرد
نامِ مرا رنج ، اشتباه شنیده است!
--------------(2)------------------
زخمی به استخوان زد و راه گلو گرفت
دیوانه ای به خنده ی دیوانه خو گرفت
مستانه کفر در پی ایمان تازه رفت
غم در شرابخانه ی هستی وضو گرفت
میل هجوم، پیرهن ماه را درید
خاک عقیم از نفسش رنگ و بو گرفت
تصویر عشق، مبهم و در هم شکسته بود
چشمم تو را به آینه گی روبرو گرفت
جان تشنه بود! برق نگاهت شراب شد
دریا خروش از عطش این سبو گرفت
پس می دهم دوباره شبی عقل را که عشق
درس سیاه موی تو را مو به مو گرفت
********************************
سارا ناصر نصیر
از این آیینه تا آن آینه راهِ درازی بود
در این آیینهزارِ صد هزاران چهره رازی بود
فقط منزل به منزل راه رفتیم و نفهمیدیم
نمایشهای هر منزل، تمامش صحنهسازی بود
یکیمان از کلاهش فضلهی خرگوش در آورد
یکی خندید از شادی، یکی سرگرمِ بازی بود
خیابان صحنهی خونینِ برخورد تن و خنجر
یکی در خانه هشتگ میزد و مشتِ مجازی بود
برای ما که چیزی هم نمیفهمیم نه، اما برای او
که میچرخاند این گردونه را این امتیازی بود
امان از ناگهانی که من و تو میپریم از خواب
که خواب ما مُعلق بازیِ در پیش غازی بود
کجا دفنت کنم، ای روح نادان رکب خورده؟
که تا بودهست رسم این جهان مهمان نوازی بود.
-------------------(2)--------------------
به شعر، وقت تولد، به خلسه می مانی
به یک غرابتِ ممکن به ذاتِ پنهانی
به شب که ژرف و سیاه و به شب که ملتهب است
شبی رها شده در یک سکوت طولانی
نه زاده میشوی از من نه شکل میگیری
نه زندگی بلدی و نه مرگ میدانی
دو راهی غزلی، توی وزن مفتعلن
مفاعلن فعلاتن فعول فعلانی
غریب و بیوطنی در تنم نمیگنجی
شبیه پرسهی روحی، همیشه حیرانی
به زخم کهنه شبیهی، به عشق بیسامان
به خواهشی ابدی، حبسِ در پریشانی
سکوت مطلقی و اتفاق میافتی
سکوت و وحشت قبل از شروع طوفانی
کجا پناه بگیرم؟ زمان طوفان است
پناه بر تو و وقتی که شعر می خوانی
---------------(3)-----------------
دل میکَنی یک روز، دُرنای جوانم
ای ناگهان در ناگهان در ناگهانم
ای حُزنِ عشق آلودِ تو از من خودیتر
با زیر و بمهای تنم، با روح و جانم
ای ساقهای نازک تو ساقههایم
بال و پرت گسترده در نصف جهانم
پر میکشی یک روز با لبخند و آرام-
حک میشوی در خاطرات آسمانم
پر میکشی و میروی؛ اما نشستهست
عطر پرت در چوب و برگ آشیانم
پاییز، فصل کوچ درناهاست، بدرود
بدرود، جفتِ بیبدیل و مهربانم
****************************************************************
انتهای پیام/
درود برای شما خردورزانه در یکتاپرس واحد فرهنگ وادب