**************************************************************
هرمز علی پور
با گفتههای ماه اما
دیدی که پشت چهرهی غمگین،
جوانی تو مرده است
دیدی که نام گلها را از یاد میبری دیگر
با گفتههای ماه
دیدی از تو جدا نمیشود اندوه
دیدی برای گریه آمدی اینجا
با گفتههای ماه
اکنون کنار چهره ات
میچرخد مرگی که دوست دارد
به نام کوچکت صدا کند
----------------(2)--------------------
منظورت این است که
لبخند میتواند یک چتر باشد
لبخند میتواند یک آسمان باشد
و لبخند میتواند ایمنترین سقف
باشد از خیلی از مکتوب ها
درکم درست اگر باشد
تأیید چشمهای تو را دریافتهام
چیزی که لبخند را بیتناهی میسازد
---------------(3)-----------------------
با هر ضمیر که شروع کنم می بینم
زود است هنوز
که یک نفر ببینم تو را
یک نفر که نمی تواند این همه نگاه را
با خود به خانه بیاورد و بعد راحت
به استراحت بپردازد
بعد هم معلوم است که آن چشم ها و نگاه ها
چه سرنوشتی دارند
********************************
علی جهانگیری
سنگ را خوش دارم
همین که هست
گفت سیاه به من میآید؟
گفتم تو به سیاه میآیی
اقیانوس هم نمیتواند
بیشتر از خودش
در خودش
فرو برود
-------------(2)-------------------
مینویسم و رنگ میبافم بر تنم
برنج دم می کشد
و صدای خواندن تذکره
که ذوالنون گفت:
تنت را به کجا کشیدهای؟
دستت را به کجا آویختهای؟
شعله را پایین میکشم
پاهایم را جارو میکنم از راه
پنجره را جارو میکشم از دیوار
چهرهام را پاک میکنم ازچشمانداز
خورشید هنوز در آسمان است
و تا سپیده
خیلی از تنت مانده است
------------------(3)----------------------
خیابان را به زیر سایه ات بگیر
که سخت ترسیده است
از این همه نور
من به تمام فرشته های بال دار و سپید
مشکوکم
بپوشان مرا در برهنگی ات
فرشته ی من
تاریکی کن
------------------(4)------------------------
آسمان را بو کشید
ماه را بو کشید
گرگ خاکستری رفت تا تنها بماند
رودخانه ماه را با خود برد
آسمان را با خود برد
رفت تا تنها بماند
کوهستان آرام شد
آب آرام شد
من تنها ماندم
**************************
شهرام شیدایی
سرم را از برف بیرون میآوردم
و فکر میکردم هنوز وقتش نرسیده
نمیدانستم وقتِ چه !
زمستانهایم را درونِ دریاها میبُردم
ــ خواب در خواب تکان میخورْد ــ
زبانم را گم کرده بودم
زبانِ راهرفتنم را.
بغض و اندوهم پرت میگفت.
ــ باید اینها نیز رؤیا باشد ــ
و میدیدم که دفنم میکنند
پُشت به موسیقیها، پُشت به نقاشیها
چند سیبْ در بشقاب، کنارم، روی میز.
چند بار سایهروشن. چند بار بعدازظهر.
زردِ پُررنگ خواب میدیدم
و خونم در خواب بیرون بود.
چسبیده بودم به سالهای زندهها
به سالهای سنگ
به خوابهای خلوت.
چسبیده بودم به باد.
چند سال در قطار
چند سال در صداها.
پنجره میشکند
چند دیالوگ به اتاق میریزد:
… ــ زمستان برمیگردد…
… ــ زمین دیگر پیر شده است…
و ناگاه هجومِ همآواها:
ــ مرخصی باید بدهند، مرخصی.
پاها از کنارم میگذرند، پوتینها.
زندهگیِ دیگران میآید، بادبانها.
عدهای از کنسرت بیرون میآیند
عدهای از فیلم.
ــ شب در شب جابهجا میشود ــ
با من حرف میزنند
من آنجا نیستم.
بیخوابی / بیخوابی
طبل یا پُتک؟
از کسی اینها را میپرسم.
روی پلهها زانو زدهام.
همهجا دستِ باد
همهجا خالی.
برگها را باد به صورتم میچسبانَد.
ــ زرد در زرد زاری میکند ــ
چند کلاغ
روی دیوار
نگاهم میکنند
----------------(2)---------------------
نقدر به خودم گوش میدهم
که رودخانهیِ گِلآلود زلال میشود
کلمهها برای بیرونآمدن بالبال میزنند
پرندهها تمامِ شاخههای دُور و برم را میگیرند.
کلمهها چیزی میخواهند پرندهها چیزی
و رودخانه آنقدر زلال شده
که عزیزترین مُـردهات را بیصدا کنارت حس میکنی
چشمهایت را میبندی، حرف نمیزنی، ساعتها
این درکِ من از توست :
در سکوتت مُـردهها جابهجا میشوندــ
کسی که منم، اما کلمه تو با آن آمد ــ
طول میکشد، سکوتت طول میکشد
آنقدر که پرندهها به تمامِ بدنت نوک میزنند
و چیزی میخواهند که تو را زجر میدهدــ
از هیچکس نتوانستهام ، نمیتوانم جدا شوم ــ
این درکِ من از، من و توست.
به جادهها نمیاندیشی، به کشتیها نمیاندیشی
به فکرِ استخوانهایت در خاکی
استخوانهایی که بیشک آرام نخواهند شد
من از سکوتِ تو بیرون میآیم
و میدانم آدمهای زیادی در تو زجر میکشند
و میدانم که رفتهرفته
در این فرشِ کهنه
در این دودکشِ روبهرو
در این درختِ باغ چه ریشه میکنی
و میدانم که تو سالهاست در من
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی
حرف نمیزنی.
*********************
فرنگیس حقیقی
چشم های سخن گوی ات معجزه ی قرن ان
تسبیح صد دانه بیانداز
می آید...نمی آید
چه تفاوت دارد
پاسخ یکی ست...به امید زنده ایم
برای تابستان,درختان باغ را
گوشواره های گیلاس سفارش داده ام
-------------------(2)---------------------
تمام لبخند هاي دنيا را دادم
براي ساعتي داشتنت
درست، شبيه دوختن پالتو
بخاطر يك دكمه
-------------------(3)----------------------
شبيه سرخ پوست دانا
سرت را روی آسفالت بگذار
از اين خيابان
چه قدر عاشق آمدند
چه قدر تنها رفتند
******************************
رویا روزبهانی
نه بزرگ می شوم
نه می میرم.
تمام رنگ ها از من عبور کرده اند
اما این پاییز
هنوز در خانه پا می کوبد .
من راز صندلی های خالی را می دانم
خالی یعنی
انعکاسِ سقوطِ سنگی در من
که تمام نمی شود
پیله ای که تمام عمر دور خودش پیچیده
بادی که در یک قوطی خالی گیرکرده است.
تو بارها از کنارم گذشته ای
بی آنکه بدانی چند ساله ام!
راه می افتم
می روم
آن قدر دور می شوم
که دوباره به دنیا برگردم
چه کسی نام یک مجسمه را در شناسنامه اش می نویسد؟
---------------------(2)-----------------------------
برمی گردم به جایی که درآن مرده بودم
هنوز دست هایم
چون شاخه های جوان رو به آبها ایستاده اند
و رودخانه
جهان را به سمت دلخواهش می کشد.
گندمزارها
درختان
و شاخه های بنفش
تنها خاک می تواند
اینگونه آرام تسلیمِ رنگ ها شود.
در انتهای ردیفِ چنارها
دست برادرم را می گیرم
و هردو به اندازه تنهایی خود قد می کشیم
همیشه رازهایمان
از قلب هایمان بزرگتر بود
آه ،
جفت واقعی ام !
هنوز هم کسی
نسبت تورا
با عروسکم نمی داند
-------------(2)--------------------
از مرگ با یک تیر
می توان خلاص شد
اما امید ...
زندانی ابدیست
که هر صبح
در سینه ام بیدار می شود
و می پرسد؛
تا ابد چند روز مانده رفیق؟
----------------(3)----------------
مادرم
پیر شد
احساس می کنم
دیوار
به پبچکش تکیه داده است
انتخابی خرد باور ونازنین
خسته نمانید