****************************************************************
فیض شریفی
سرگذشت من
سرنوشت کوله بارم بود
باید آن را
بر روی شانه ام می گذاشتم
و پرواز می کردم
--------------(2)-------------------
با درختی که کاشتم
ملاقاتی داشتم
با آدمیان؟
صبح به خیر
با تو حرف می زنم
-----------(3)-------------------
اندوه به چشمان تو می ماند
با درخت زندگی کن
این جماعت را رها کن
آسمان مال توست
این راه می ماهد
غم مخور
-----------(4)-----------------
رسیده ایم
و خاک
بی تابانه نفس می کشد
بیا
**************************************
اشکان صامت
من، تنها غلط
در دیکته ی زندگی ات هستم
بیست بگیر
پاک کن مرا
قبل از آنکه بگویند
برگه ها بالا...
-----------------(2)---------------
چشمان من
سال هاست به تاریکی می رسد
در آن کودکی است بازیگوش
که هر روز با اِسپری
قهوه ای چشمان مرا تمدید می کند...
----------------(3)-------------------------
دلتنگی ندیدنت
خبر نیامدنت
و عصر جمعه
چه کوچه هایی را به بن می رساند
این همه نبودن های تو...
----------------(3)-------------------
آرامش را از تو می گیرد
کسی که انگارش انکار باشد
در چشم کسی خانه کن
که صبحدمان باورت باشد
دنیایت را به هم نریز
----------------(9)------------------
آمده بودم که بمانم
اما طعم عصرجمعه را داشت
_ احساست
انگار عشق تا اطلاع ثانوی تعطیل است
--------------(5)----------------------
به کودکان بی گناه خرمشهر
اشک، در بغض تَرَک خورده ات: اسیر
صلح، برای عروسک های جنگ زده ات: رویا
و مرور خاطره ها
: _زخم های آشکار بدنت
گم شده بودی میان تَرکِش و شیون ها
آشوب بود و باروت
و تو مراقب عروسک هایت
پدرم می گفت هیچ کودکی گناهکار نیست
کافیست به چشم های شان نگاه کنی
************************************
علی جعفری ( از - قزوین)
سنگ ها
برای آواز های شبانه
حنجره ی جویبار می شوند
من دلتنگی های آب را
به باغجه می نوشانم
و بوته پر از یاس می شود
نگاه کن
سراب چشم هایش بوی آب دارد
و نفس های خسته ام، بوی آتش
---------------(2)-------------------
پیراهنش را بویید
و گفت:
( من بوی راه می دهم)
و این نخستین شعر او بود
---------------(3)-------------------
قاب عکس را برداشتم
دیوار افتاد
----------------(4)-------------------
کف دست هایم را
باز کردم
در زخم هایش شمعدانی کاشتم
نشسته ام تا باران شوی
نشسته ام تا بتابی
**************************************
کورش مهرگان
باران که می بارد
ناودان ها شاعری می کنند
من
سکوت می کنم
و برای حیرانی پاییز
دلتنگ می شوم
---------------2)----------------------
شعری در چشمانت داری
که دشت های سبز شمال را
ترسیم می کند
و من
عاشق اتراق
در دشت های خیال انگیز نگاهت
--------------( 3)---------------------
چای را که دم کردی
موهایت را هم پریشان کن
پاییز هم که در راه است
می ماند بی تابی من و شعر ..
که « بسم الله»
**************************************
مریم محبوبی ( از: تبریز)
یکی در پاهایم راه میرود
من نیستم
قلب دومی را هم که میگویند، نیست
التهاب رنج است
در وجودی به گِل نشسته
آنکه حرکت میکند
ثانیههای باقیماندهایست
که قرار بود
نامش زندگی باشد....
----------------(2)-----------------
خستگی تنت را میساید
خیره به یک نقطه
که به یک "هیچ" ختم میشود.
سکوت از لبانت بالا رفته
و گوش ها بدون بدرقه
وداع کردهاند صدا را.
آن کس که این جا مانده
تندیسی بیش نیست
که تلقین میدهد
زنده گی را....
-------------(3)-------------------
گاه خودِ شعری
چه شادباشی
چه غمگین،
خواندنت را بلد نیستند
میشوی "مرثیه" و
گورستان بر سرِ هر قبر
خوانده میشوی
**************************************
فریبا اسلامی
برای دور تو گشتن طواف لازم نبست
تو قبله گاه منی کوه قاف لازم نیست
چقدر حبس تو بودن هوایی ام کرده
که در اسارت عشق اعتکاف لازم نیست
شبیه رودِ زلالم اگر تو دریایی
به این که سهم توام اعتراف لازم نیست
نبند پلک خودت را و خیره در من باش
که وقت تیغ کشیدن غلاف لازمنیست
شراب چشم تو وقتی که هست می دانم
که در وضوی من آب مضاف لازمنیست
تو را به هر که به غیر از خودم نخواهم داد
در این کشاکش دل انعطاف لازم نیست
تویی که کشف منی در تمام مضمون ها
برای شاعری ام اکتشاف لازم نیست
--------------------(2)---------------------
خاطراتی یخ زده
هوای سرد فاصله
شادی های از دهان افتاده
و سر گیجه های شعر
برگرد
تمام واژه هایم!
راه خانه را گم کرده اند
-----------------(3)----------------------
من وماه
هر دو عاشق بودیم
یکی این سو
ودیگری آن سوی پنجره
در خیابانی پر از شب
بادی که عطر تو را آورد
بغض من و ماه را خیس کرد
تا قطره قطره پنجره بگرییم
راستی
خیالت،چقدر شبیه توست.
_ در این شبانه های تنهایی
**************************************
فاطمه ملکی
ما دو نفر بودیم
باسال ها زندگی
در سکوت
اندوه از لبه ی آستینهای بلندمان
_بیرون زده بود
حالا من سایه ی تاریک هستم
دربغض های سیمانی
و نوشته هایم روی میز
پر نمی کنند
خلأ های مرا
با صندلی غذا میخوریم
با صندلی بیرون می رویم
با صندلی تصمیم می گیریم
و صندلی نمی داند
وجه اشتراکمان تنهایی است!
ما در خانه ای ساکت
دو هم خانه بودیم
در خانه ای تنها تر از هم
--------------(2)------------------
سراغ مرا
از شعرهایم بگیر
دستم نمی رسد
به خنده های ماه
و قفسی از تبار شاخه ها
راه گلوی پرواز را بسته ست.
چشم دوخته
به پرواز ثانیهها
دامنگیرخندههای توام
به مهر به ماه نگاه کن
بتاب
***************************************
سوسن صدیقی ( از: بابل)
خسته از خونه می زنم بیرون
بی تفاوت جلوی چشم همه
بند کفشم خودش گره خورده
چمدونم جلوتر از خودمه
راه میرم هنوز نفس دارم
مرگ اومد ولی برنده نبود
راه میرم به گوش تو برسه
رفتنت اونقدم کشنده نبود
ما دوتا تیکه ی جدا از هم
وسط کوچه های دنیاییم
اینقدر زخم از تو خوردم که
ذوق دارم برای تنهاییم
دلم از هرکی مثل تو خونه
دلم از تو که ضربه خورده پُره
نمی خوام دیگه پیرهنت حتی
اتفاقی به پیرهنم بخوره
بی تعادل بی مقصد معلوم
روی جدول تلوتلو می رم
بس که جنگیدم این همه سالو
مثل سربازها جلو می رم
دیگه هیچ فایده ای نمی بینم
توی بازم به تو تشر رفتن
مثل شیری که سال ها بازه
همه حرفای من هدر رفتن
وسط رعد و برق و بارونم
اشک رو صورتم سرازیره
از من و حالت پریشونم
آسمون داره عکس می گیره
راه می رم هنوز نفس دارم
مرگ اومد ولی برنده نبود
راه می رم به گوش تو برسه
رفتنت اونقدم کشنده نبود
***********************************
انتهای پیام/
بینهایت ممنونم از محبت جناب ابوترابی عزیز شاعر مهربان و تمام عزیزان صفحه ادبی یکتاپرست
برقرار و شاد باشید
تصویر های بی شبهه وزیبا
من آموختم ...انتخاب های شما جای تحسین وقدر دانی دارد ...
درود برای شما