ما زود رسیده بودیم و قطار رفته بود | یکتاپرس
صفحه شعر اختصاصی یکتاپرس/ زیر نظر: رضوان ابوترابی
با شعرهایی از: علی جهانگیری، شهرام شیدایی، مصطفی خزایی، مرضیه برمال، مژده تمری و سمانه معیری
کد خبر: ۱۷۴۰۷۷
۰۹:۰۰ - ۰۵ آذر ۱۴۰۳

شعر

***********************************************

شعر

علی جهانگیری

آواز می خوانی
شب روی هلال ماه سُر می خورد
آواز می خوانی
بوسه ای برای شب بخیر
تاریکی را روی بالش تو جا می گذارد
آواز می خوانم
قایقی عمیق در شبِ تنها
حفره ای به نام جهان در من
و ماه ناتمامی در آب

----------------(2)--------------------

آسمان را بو کشید
ماه را بو کشید
گرگ خاکستری رفت تا تنها بماند
رودخانه ماه را با خود برد
آسمان را با خود برد
رفت تا تنها بماند
کوهستان آرام شد
آب آرام شد
من تنها ماندم

---------------------(3)------------------

به این آفتاب بگو اسب
بگو سرو
نهالی در باغچه بکار
و دمیدن اسب را تماشا کن
به این سرو بگو آفتاب
بگو اسب
باغ می‌شود و می‌دود نور
تابلو را تمام نکن
بگذار ادامه‌اش را اسبی بکشد
که در خواب‌هایت می‌درخشد و می‌روید

*****************************

شعر

شهرام شیدایی

می ترسم شعرهایی را که زیرِ خاک خواهم گفت
نتوانم برای کسی بخوانم.
من عجله دارم
و عجیب است که بسیار آرامم.
کسی که سرِ قبرم می آید
و می پذیرد که مرده ام
مرا در خویش کشته است.
خواب های آینده ام را دیده ام
سال های بعدی ام را زیسته ام
و این اضافه گی آزارم می دهد.
کاش این همه عجله نمی داشتم
دستِ کم آن وقت مثلِ همه
در زمان می گنجیدم
و با دوست و شهر و زمین کنار می آمدم.
این همه بر در کوبیدن بیهوده است
درها را باز نمی کنند
نه کسی می بیند تو را
و نه صدایت را می شنوند
عجله کرده ام
و آن قدر جلو رفته ام
که نمی پذیرند زنده باشم.
در این اتاق زیرِ خاکم
و می نویسم.
از مرگ هرگز نمی ترسم
چون یقین دارم که نمی توانم مُرده ای باشم
چه گونه ممکن است که بگویند تمام شده
دیگر نمی توانی برگردی
این برایم مثلِ شوخی ای ست که با همه دست می دهد
و من دست هایم را قایم می کنم
حقیقتی که با آدم شوخی می کند
کاملاً مشکوک است.
من مرگ را به زندگی آورده ام
و از آن بیرون بُرده ام
و عجیب است که هر شب بیرون می آیم
و بر سنگِ قبرم شعری تازه می نویسم
و دوباره می خوابم
و از این که روز را در میانِ شماها هستم
در خانه با مادرم
و سرِ کار با همکارانم
شگفت زده می شوم.
درِ کودکی ام باز مانده
و زمان چون نتوانست گُمَم کند
از جوانِ بیست و هفت سالۀ من بیرون رفت
کودکی ام با بیست و هفت سالگی ام حرف می زند:
ــــ امروز اولین روز بود که به مدرسه می رفتم
بیست و هفت سالگی ام چشمانِ برق زده اش را می بوسد
ــــ راه خانه تا مدرسه را می پرستم
کودکم به عکس های بیست و هفت سالگی اش نگاه می کند
و نمی دانم چه درمی یابد
که چند شب پشتِ سرِ هم
در خواب فریاد می کشد.
باید نمی گذاشتم داستانِ بلندی را که نوشته ام بخواند
باید نمی گذاشتم به عکس های آینده اش نگاه کند.
من عجله دارم
چه در گذشته چه در آینده.
سنگِ روی سینه ام بی تابی می کند
حتماً شعری نوشته ام

-----------------------(2)--------------------------

تاریکی در خانه حرکت می‌کند
و صورتِ اشیا را به دیگران می‌دهد
نامی در کار نیست
نامی که در کارِ جابه‎جاییِ چیزی باشد
گاه وقتی پنجره باز می‌شود
اما هوایِ تازه‌ای داخل نمی‌شود
پنجره از کار افتاده
بیرون از کار افتاده
یاد آوردنِ چند صندلی و میزی
که پشتِ آن صورت‌ها و دست‌ها حرکت می‌کردند
و حالا سکوتی چهارچشم خانه را به تاریکی تسلیم کرده
تا به محضِ ورود، گلویت در گذشته گیر کند
و با هر قدمی به جلو سکوتی فلزی تسخیرت کند
و با هر بار لمسِ چیزی، فنجانی لبة میزی تاقچه‌ای لاله‌وشمع‌دانی
چند پرده تاریک‌تر شوی
برای کسی در بیرون، که درخت و سنگ جای او را می‌گیرند
چه تسلایی می‌توان داد ؟

*************************************

شعر

مصطفی خزایی

پنجره را که باز می کند
دریا
از چشمهایش
بیرون می زند
ناخدای پیر.

----------(2)------------

ماه
اثر انگست توست
وقتی به آسمان
اشاره می کنی

----------(3)---------------

هرگز
به دنیا نیامد
پرنده ای که
به دیوار های سفید
عادت کرده بود.

------------(4)---------------

کاغذ سفید
ساعت ها انتظار
من هم
مترسک بزرگی شده ام.

--------------(5)-----------------

بعضی شب ها
باید عینک زد
سکوت کرد
و به گوش خود هم
اعتماد
نداشت.

-----------------(6)------------------

زیر حوض خانه
آتشی روشن می کنم
ماه
یخ زده است.

-------------------(7)----------------------

وقتی گرسنه باشی
همه چیز
تورا
به دندان می کشد .

********************************

شعر

مرضیه برمال

بنا بود از بنادرِ حیرانی بگویی!
که این درخت تنها در اتحاد با شکوفه بود
که  پاهایت پرنده شوند
و بال‌ها بوسه‌های گریزان‌ در هوا.

با لب‌های سوخته‌ آواز
که آفتاب و باران - توأمان -
                              ترمیم‌شان کرد.

حالا برای آمدن، بی‌نشانیِ شب را بگیر!
و‌ با همان پاها که شدند پرنده
و دست‌ها /
که فاصله را کوتاه کردند
برگرد زیرِ صدای ماه هم‌نوا شو
تا فاجعه‌ نبودنت را
ابری به‌ آرامی بشوید.

-------------------(2)--------------------

خانه خرابم
به حکم تازه ی چشم هات
که آجر به آجر بند نمی شود در نگاه تو
صدا جار می زند
و تجربه ی تازه ی حواست
ریختن خون از خاطره ی آدم
از هبوط
از خواب زخمی
از بلند بلند بیدار شدن
از آرام آرام خوابیدن
بگو کی ام؟!
وقتی دانه ی مرو
میان سرفه های تاک و پراکم
لعاب می اندازد
وقتی بوسه ی پنهان بر واژه های سرگردان هوا
گیج می رود
وقتی دارم از لعاب مرو
خانه ای می سازم
خراااب
در سرفه های باد
که تنها یک آجر از من مانده
بر پی محزون این نگاه

********************************

شعر

مژده تمری

اگر دریا روزی به آسمان برگردد
و رقص موج ها
فقط در خاطره ها بماند
ابرهای یتیم
سر روی شانه ی کدام کوه خواهند گذاشت؟
و ساحل تنهایی اش را
چگونه قدم خواهد زد
می ترسم آسمان پشت به زمین بکند
می ترسم این که پاییز بیاید
و هیچ بارانی نبارد
من بمانم
و پرنده هایی که در هیچ کجای این دنیا پرواز می کنند
به چشم هایت بگو برگردند
دنیا دارد پشت و رو می شود

--------------------(2)--------------------

فکر می کردم
سقف اتاق تو
آبی تر از سقف دیگران است
فکر می کردم
طعم شبنم را از یاد نبرده ای
و بوی بامداد را

چقدر صمیمانه آمده بودی
با بویی تازه
و دست هایی که رفتار نوازش را
بلد بودند

فکر می کردم
جاری می شوی
با روشنای مهربانت
و تن پوش لحظه هایی می شوی
که به نام تو آغاز می کنند
- تبسم نخستین خود را

اما تو
مثل دنیا بودی
و در چرخشی مدام
از چهار فصل عبور کردی
و از هر فصل رنگی برداشتی
-: از بهار ، چهار گل سرخ
از تابستان، چهار گوشواره ی گیلاس
از پاییز ، چهار برگ زرد
و چهار مشت برف از ...

حالا با این همه رنگ
دیگر چه فرقی می کند؟
-ماه بیاید به خانه ی ما سرک بکشد
یا چند ستاره
در میان شاخه های درخت همسایه
پنهان شوند

کاش
فصلی به نام آینه داشتیم
فصلی برای بازتاب فریب ها
فصلی برای ...
آه ، چرا فراموش می کنم
گناه از تو نبود
ما زود رسیده بودیم
و قطار رفته بود.

لعنت به ریل ها
که همه را روی دو خط موازی
با خود می برند
تا  کسی به کسی نرسد

***********************************

شعر

سمانه معیری

دور از صحرا می روم
دست در دست گندم زار
میان رقص خوشه ها و بوی نان
و آفتاب سرخی که به تیر می مانست
در بهار
نه بادی ست
نه ابری
نه خوشه چین
و تویی که نیستی
نبودنت به دورها می آید
به کوه های دور و محو
میانه ی مِه
به نخلستان بلند
به همان اندازه بلند که تو رفته ای
دورتر از صحرا خواهم رفت
دور تا پرنده شدن
تا بی نهایت سفید
این سبزها به من نمی آید
-----
به غنیمت سفر
دگرباره
تو را به یاد می آورم
به کناره ی تن
در پیچ و خم های وطن
در شبانه ای که سکوت
که تاریکی
که ما خاموشی و
آفتاب در این ظلمتی پنهان
آه، فردای روزگار
ما را دیگر
به گذشته
راهی نیست؟

**********************************************

انتهای پیام/

این خبر را به اشتراک بگذارید:

ارسال نظرات
از اینکه دیدگاه خود را بدون استفاده از الفاظ زشت و زننده ارسال می‌کنید سپاسگزاریم.
نام:
ایمیل:
نظر: