از من نامی بر سنگ
از تو نامی بر سنگ
از ما فقط نامی بر سنگ میماند و
باقی قصهی دربهدری است
بگو کجاست پنجرهای
که آسمان را
در آغوش بگیرم.
----------------(5)----------------------
بر دورترین شاخهی درختها مینشینم و
بی تابانه صدایت میکنم
کو کو کو
چنان در ذرات هوا حل شدهای
که حتی
ردی از تو
بر دنیا
باقی نمانده است.
**************************
امید چاوشی
بندرنشین ها اعتقادهای عجیبی دارند
می گویندمردی که روبه دریاگریه می کند
اندوهش را به آب میدهد
ومی شود دلیل خودکشی نهنگ ها.
مردی که پشت به دریا گریه می کند
غم دریارابه شهرمی برد
ومی شود دلیل کوچ پرنده ها.
یادم هست پیرزنی صحرانشین سفارش می کرد:
شب ها زیر آسمان کویربخوابم
تاتنم بوی ستاره بگیرد.
می گفت مارها کسی رانیش نمی زنند
مگر آنکه شب درچادرش خوابیده باشد وتنش بوی ستاره نگرفته باشد.
واین شد دلیل نزدیکی ستاره ها به کویر.
اصلا چرا دور
همین پدرمن
پیرمردی زاده ی جنگل
معتقداست
تمام جنگل شبیه به هم است
تاکودکانی گم شوند
دوباره پیداشوند وبه آغوش مادربرگردند.
ومادرانشان دعا به جان جنگل کنند.
همین دعا می شود دلیل سبزماندن جنگل.
راستش رابخواهی
ازوقتی بال جوجه کلاغی رابستم وپرید
زبان پرنده ها رامی فهمم.
دیروز
عقابی ازپنجره به تختخوابم آمد
ازقله ای کوچک
درکوهستانی دور پیام آورده بود:
اگرفرصت شد به پابوسی دماوند بروم.
واین شد دلیل کوه نورد شدن من .
پسرم
من
قله های زیادی رافتح کرده ام
ازتمام شان به جهان خیره شدم
دنیاپرازدلایل عجیب وغریب است که کسی نمی داند.
مثلا
دلیل خنده مادرت را
وقتی من به خانه برمیگردم تونمی دانی.
دلیل خنده تورا
وقتی باتفنگ اسباب بازی مرامی کشی
مادرت نمی فهمد.
ودلیل خنده مرا
وقتی به مادرت نگاه می کنم تونمی فهمی.
این نامه را پیش خودنگه دار
وسال هابعد
دلایلی راکه فهمیدی به آن اضافه کن
به فرزندت بده.
ما
نسل به نسل تصمیم داریم
یک روز تمام دلایل جهان را فاش کنیم
********************************

می خواهم ساده بگویم
ساده ی ساده
خودم را حبس کرده ام
کتاب می خوانم
فیلم می بینم
و گاهی لبخندهایت را
روی پوست پنجره های تمیز اسفند
نقاشی می کشم
نمی توانم برگردم
به خیابان
به کافه ها
به سه شنبه های سینما
و رد انگشت های ترا
از حافظه شهر پاک کنم
به باران بگویید
مگر می شود رد شکوفه هارا
از صورت بهار پاک کرد؟
دوست ام گفت: نعمت
به خیابان بیا
تو دیگر مرد شده ای
گفتم می ترسم
می ترسم
شبیه کودکی می شوم
که گم شده است
و دنبال بوی مادرش می گردد
خودم را حبس می کنم
در سکوت اشیا
و لم می دهم به تنهایی خودم
***************************
شیده شریفی
من از همنشینی رنج می آیم
که درون پیله ی ابریشم خانه داشت
از شکفتن گل ها
تا روییدن برگی
_ قصه گفت
آن چه در کتاب ها نمی آید.
زمین از هم آغوشی زمستان بیرون آمده است
و تو
در پس قطره های باران
پیِ پر قویی
در کوچه پسکوچه های شهر
به دنبال رخت
بر تن آن می گردی
باد از میان گردونه ی آسمان
پرواز کرده است
و من
در پس تبسم خورشید
پیِ گلبرگ نیلوفری
به دنبال پرواز
************************************
ژاله زارعی
دستم را باز بگذار
می خواهم
از چین هایِ پیشانیت
اندوه را بزدایم.
حالم؟!!
حالم خوب است
آنقدر خووووووب
که برای همیشه
کورتون را ترک کرده
و حاشیه نشینِ قلبت شده اَم.
شگفتاااا…!!
نمی دانی
کنارِ تو که هستم
فرشته سمتِ راست
چه هاااااا می کند!!
کافی است صدایم کنی
منتظر نمی نشیند
پله روی پله می گذارد
تا آسمانِ هفتم را گز کنم
همین که لبریز از تو می شوم
و بال هایم گشوده می شود
پله ها را برمی دارد
نه!!
اصلن نگران نباش
کارش را خوب بلد است،
حس می کنم
قرن هاااااست
رویاهایِ آبی اَم را
صورتیِ مایل به بنفش کرده…
-------------(2)----------------
زیبا
فقط کمی برگرد
این روزها از کمبودِ تو
تنها اندوه است
که رویِ بندِ دلم
تاب می خورد!
-------------(3)-------------
عجیب نیست!؟
زندگي
خياباني است پُر ازدحام
از جمعیتِ عابرانی سردرگم
با آن که در حرکتند
مقصدشان را نمیدانند!
می روند
که فقط رفته باشند.
************************************
پروین چوبری
آفتاب
خیال برنده شد
در نقطه بلند شهر
و ابرها
دلپیچه او
دردها بالا آمدند
پرنده ها فوج فوج
روی میله های شهر
راه می رفتند
طعم آفتاب از دهان افتاد
حالا
خورشید هم
پی,آفتاب می گردد
----------(2)-------------
عشق
شاخه گلی زیباست
در دستهای کودکی که
داشته هایش را
می فروشد
به عشق نداشته هایش
*************************
انتهای پیام/
درود برای شما وسپاس به همت بلند شما عزیزان در یکتاپرس واحد ادبیات
و زندگی خیابانی ست پر ازدحام