خاموشی خود را به زبان آمده‌ام | یکتاپرس
صفحه شعر یکتاپرس/ گذری به وادی خاموشان/ : رضوان ابوترابی
یادی از اهالی نام آشنای غزل، زنده یادان: مهرداد اوستا/ علی اشتری/ نوذر پرنگ و عباس صادقی( پدرام)
کد خبر: ۱۰۴۲۵۶
۰۹:۰۰ - ۰۵ آبان ۱۴۰۱

خاموشي خود را به زبان آمده‌ام

***********************************************************************************

خاموشي خود را به زبان آمده‌ام

مهرداد اوستا

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی‌ام به سمند شتاب می‌شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

====2====

نه از دور فلک مهری،نه ازبزم جهان کامی
نه شمع هستی ام را از نسیم فتنه آرامی

به جانم راه زد هربار،دردی بر سر دردی
به راهم باز شد هرگام، دامی در پی دامی

به هر نقشی که می بندم چه امیدی چه حرمانی
به هر راهی که می پویم نه آغازی نه انجامی

نه جان را اشتیاقی بردل از عشق پری رویی
نه دل را آرزویی در سر از مهر دل آرامی

فراز آورد گشت آسمان، چاهی به هرچاهی
فرو گسترد دور زندگی، دامی به هر گامی

به کام ناکسان چون جام در گردش،ندانم چون
به یاد ما نزد دوری،به جام نا نزد جامی

درود و آفرین تاکی؟ که پاسخ بشنوی هردم
دعایی را به نفرینی، سلامی را به دشنامی

متاب ای اختر برج سرافرازی بر آن مجلس
که گردد جام مهر و ماه او برکام خودکامی

من و زین پس به پاس دولت آزادگی، دوری
که دامن گیر آمد خاک کوی هر گل اندامی

به جای بانگ بلبل شکوه ی زاغی به هر باغی
به جای شوق قمری شیون بومی به هر بامی

به مخموری نمی بندم بدین پیمانه پیمانی
به افزونی نمی جویم درین هنگامه هنگامی

نخواهم ننگ چون رسم است نامی از پی ننگی
نجویم نام تا عام است ننگی از پی نامی

مشو نومید از پیش آمد ایام تا دانی
صباح روشنی دارد ز پی هر تیره گون شامی

**********************************

خاموشي خود را به زبان آمده‌ام

علی اشتری ( فرهاد)

در خدمت خلق بندگی ما را کُشت            
وز بهر دو نان دوندگی ما را کُشت

هم محنت روزگار و هم منت خلق           
ای مرگ بیا که زندگی ما را کُشت

===2====

ازنازچه می خندی بردیده كه می گرید؟                    
این دیده زمانی نیز خندیده که می گرید

چون دیده ترا سر مست از باده اغیاری                   
در خون خود از غیرت غلتیده که می گرید

تنها نه از این مردم صد روی و ریا دیده است              
از مردمک خود هم بد دیده که می گرید

لب نیک و بد دنیا نا خوانده که می خندد                    
چشم آخر هر کاری پاییده که می گرید

صد داغ نهان دارد این سینه که می سوزد        
صد گونه بلا دیده است این دیده که می گرید

====3=====

عمری‌ست تا به پای خم از پا نشسته ایم
در کوی می فروش ، چو مینا نشسته ایم

ما را ، ز کوی باده فروشان گریز نیست
تا باده در خم است همین جا نشسته ایم

تا موج حادثات چه بازی کند که ما
با زورق شکسته به دریا نشسته ایم

ما آن شقایقیم که با داغ سینه سوز
جامی گرفته ایم و به صحرا نشسته ایم

طفل زمان فشرد چو پروانه‌ام به مشت
جرم دمی که بر سر گل‌ها نشسته ایم

عمری دویده ایم به هر سوی و عاقبت
دست از طلب بشسته و از پا نشسته ایم

(فرهاد) ! با ترانه ی مستانه ی غزل...
در هر سری چو نشئه‌ی صهبا نشسته ایم

**********************************

خاموشي خود را به زبان آمده‌ام

نوذر پرنگ

پرنده روی تورا دید و یاد گلشن کرد
زباغ آینه آغاز شکوه کردن کرد

پرنده بال زدورفت ودختر تصویر
ستاره های سرشک مرا به گردن کرد

پرنده بال زد و رفت وباغ آینه را
تهی ز زمزمه ونغمه چون دل من کرد

پرنده بال زد و رفت ومرغک قالی
زبال سوخته آغازشکوه کردن کرد

پرنده ها، نه درآیینه برف می بارد
که باز جامه ی عریانی تو بر تن کرد

====2====

نوح در غوغای گیر و دار توفان مانده است
کوه از آرامش روح تو حیران مانده است

ای رخت مجموعه ی خوبی در این آیینه ها
تاب تعبیر سر زلفت پریشان مانده است

قامتت را سرو خواندم نازنین، گفتی به مهر
این میان یک نکته ی باریک پنهان مانده است

ساقیا گردشگه چشمم به دور گشت تو
پایگاه پایه ی پرگار دوران مانده است

پیر گشتم، پشتم از بیداد بشکست ای جوان
زان شکوه بام دولت، طاق ایوان مانده است

گوش معنا آشنایی نیست نوذر بهر آن
گوهر پاکت چنین بر طاق نسیان مانده است

*********************************

خاموشي خود را به زبان آمده‌ام

عباس صادقی ( پدرام)

شب است و باغ پر از ماتم قناري‌ها
چه عالمي است مگر عالم قناري‌ها

طلسم خواب به چشمان باغ اگر شكند
شود به گريه دمي همدم قناري‌ها

خدا كند كه شود دست سايه‌ی خورشيد
ز دست حادثه‌ها محرم قناري‌ها

عقاب پير فلك را بگو: دگر بس كن
بيا، دمي بنشين در غم قناري‌ها

به فصل رجعت باران اميد ياري هست
كه گل به دوش كشد پرچم قناري‌ها؟

بيا به خاطر تحريم آسمان مسپار
به دست باد گل مريم قناري‌ها

===2==========

«از وادي بي‌نام نشان آمده‌ام 
از نو به تماشاي جهان آمده‌ام

باز كنم دفتري از هجرت خويش
خاموشي خود را به زبان آمده‌ام

****************************

انتهای پیام/

این خبر را به اشتراک بگذارید:

ارسال نظرات
از اینکه دیدگاه خود را بدون استفاده از الفاظ زشت و زننده ارسال می‌کنید سپاسگزاریم.
نام:
ایمیل:
نظر:
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
ناشناس
United States of America
۲۲:۳۲ - ۱۴۰۱/۰۸/۱۰
⚘⚘⚘⚘⚘